X
تبلیغات
از همه چیزم

از همه چیزم

وقت باریدن

گرگ شده اند اینروزها...

کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت...

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 21:32 توسط رامتین| |

آنکه شـمـس بود



عاقبت گذاشت رفت



این سـتاره‌های کاغـذی که هیـچ...


                               سید علی میر افضلی

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 18:12 توسط رامتین| |

نفست چقدر شبیه

مردمک چشمم

دودو … می زند

ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را…
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

میان لالائی حقیقت
کجای این نبودنها

به بودنم می خندی

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 23:16 توسط رامتین| |

حالم خرابه


کسی رو ندارم


ازم بپرسه اخه دردت چیه


دارم توغصه هامیمیرم اما


یکی نفهمیدکس و کارم کیه


بی کسی بد دردیه


درمون نداره


حتی اشکاتم واسه توکم میزاره 


وقتی هیچ عشقی به زندگی نداری


هرچی حوصله اتو هی سرمیاره


عمری رو گشتم دنبال یه لیلی


مجنون اون باشم ولی نبوده


تا وقتی که تب میکنه بمیرم


خراب اون باشم ولی نبوده


مردم ببینید زندگی حسود 


چون عشق رو از هستی من ربوده


اینم یه جور ازگنبدکبود


زیر گنبد کبود


یکی بود یکی نبود


توشدی همونی که بود


منم شدم اون که نبود 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 22:26 توسط رامتین| |

غنچه های گل رز زرد

غنچه با دل گرفته گفت: 
زندگی 
لب زخنده بستن است 
گوشه ای درون خود نشستن است 
گل به خنده گفت 
زندگی شکفتن است 
با زبان سبز راز گفتن است 
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد 

تو چه فکر میکنی 
کدام یک درست گفته اند 
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است 
هر چه باشد اوگل است 
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
 

                                                                           از کتاب به قول پرستو

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 23:33 توسط رامتین| |

                                     


یابن الحسن!


سی شب به تو التماس کردم


این لحظه جواب طالب ام من 



خواهی بنواز و خواه رد کن


احسان و عتاب طالب ام من


از کوی تو بوی عطر آمد


برخیز که عید فطر آمد



امشب که منم فتاده عشق



ساقر بزند ز باده عشق



خطی تو بیا بخوان برایم



از نامه سرگشاده عشق



آن نامه که دادی از برایم


با مطلع بی فتاده عشق




گفتی که سحر بیا به کویم


ای خسته ز سیر جاده عشق

مائیم ولی تو مخور غم


ای بنده خانزاده عشق


از کوی تو بوی عطر آید


بر خیز که عید فطر آید



تا یار ز در نیاید امشب


ای کاش سحر نیاید امشب



بیرون نروم زمیهمانی



تا یار ز در نیاید امشب



امضا نشود کتاب ما تا


از یار خبر نیاید امشب



این سی شب و روز ما نه ارزد


تا او به نظر نیاید امشب



در دام فراغ جان سپارم



آن ماه اگر نیاید امشباز کوی تو بوی عطر آید



بر خیز که عید فطر آید


بر خیز که عید فطر آید



خواهم ملکت شوم نگارا



گرد فدکت شوم نگارا



کی گل کنی ای شقایق عشق؟


تا شاپرکت شوم نگارا



بر دوش نسیم صبحگاهی


چون قاصدکت شوم نگارا


هنگام نماز عید بند


تحت الهنکت شوم نگارا



بر گرد حریم تو به پرواز


مثل ملکت شوم نگارا


از کوی تو بوی عطر آمد


بر خیز که عید فطر آمد



امسال به قیمتم بیفزای


بر عشق و ارادتم بیفزای



جبرئیل گسیل خدمتم کن


بر شوق ولایتم بیافزای



پر سوخته از شرار عشقم


سوزی به حرارتم بیفزای



انفاس مرا محمدی کن


بر بار رسالتم بیفزای



از نور علی منورم کن


بر نور هدایتم بیفزای


از کوی تو بوی عطر آمد


بر خیز که عید فطر آمد


هو کش که ترانه ای بسازم


از ناله زبانه ای بسازم


در دوره پر فراق عصیان


با اشک شبانه ای بسازم



ای دوست کنار خانه تو


اذنم بده خانه ای بسازم



بر بام حریم عشقت ای یار


بگذار که لانه ای بسازم



یک بوسه دهی اگر بر این دل


باران ز زمانه ای بسازم


از کوی تو بوی عطر آمد


بر خیز که عید فطر آمد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 22:13 توسط رامتین| |

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم


امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند


اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،


و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.


برتولت برشت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 22:22 توسط رامتین| |

http://s2.picofile.com/file/7172454943/salamati.jpg
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 13:1 توسط رامتین| |

http://img.tebyan.net/big/1390/05/20110727100015194_raadanm1.gif 


.

ستایش مخصوص خداوندی است که بر ما، با هدایت به شاهراه ستایشش، منت نهاد و ما را اهل ستایش قرار داد که از سپاس گزاران احسان او باشیم …

و سپاس خداوند را که دین آسمانی اسلام را برای ما مختص ساخت تا در سایه سار آن، به سر منزل سعادت و خرسندی اش روان گردیم …

و حمد بی حد و ثنای بی عدد، خدای احد را که ماه خود، ماه اسلام، تزکیه و تصفیه و نزول کتاب وحی-رمضان - را یکی از راه های احسان بر بندگان قرار داد.

دگر بار در گردونه زمان و در چرخه منظم هستی که جلوه ای از جلوات حی ذات و آیه ای از آیات خداوند است، به رمضان رسیده ایم…

موسم رحمت و تجلی حقیقت،

نزول برکت،

شهر تطهیر قلب و

پرگشودن به جانب رب و ماه بی اعتنایی به عالم سفلی و صعود به جهان والا،

شرمنده دوستان تا پایان ماه رمضان نیستم 

برای همتون آرزوی قبولی طاعات و عباداتان رادارم

انشاالله بنده حقیر رو هم از دعاهاتون 

بی نصیب نذارین 

التماس

دعا


نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 13:1 توسط رامتین| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 0:52 توسط رامتین| |

* آیا نانی برای خوردن . لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟

* نامی برای خوانده شدن . کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟

* بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیر زن 

سخنی برای شاد کردن یک کودک و دهانی

برای خندیدن و خنداندن داری؟

* لحظه ای برای حس کردن . قلبی برای دوست

داشتن و خدایی برای پرستیدن داری؟

    اگر بگویی آری پس خوشبختی

          بسیار خوشبخت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 22:6 توسط رامتین| |

کلامش شعر بود . شعرهایش ناب.


مثل چشمه ی پای کوه از دلش شعر می جوشید . زلال تر از اشک . شگفت تر از قبل . سردتر و تازه تر از برف ! شحنگان شعر نمی دانستند .



شحنگان بر جسدش شلاق کوفتند . باد جنازه اش را تکان داد . جنازه بر محور طناب می چرخید . بسته به تغییر جهت باد .



جسمِ شلاق خورده ، کبود شده بود . به سیاهی دل شحنگان . حیف که مرده بود . دل ِ مرده در تماشای جسم کبود خفته بر دار بر دم تازیانه ی باد ، در رقص و اهتزاز جز رعب و وحشت و ترس چه فایده ای داشت ؟



عصر انقلابات نبود تا جسم مرده جرقه ی اول شود ! مرده ، مرده بود . مرگ نابه زمان !کسی ترجمه اش را نمی دانست . مترجمان کوچیده بودند . متن بر زمین مانده بود . در سردخانه ی پزشک قانونی .

برای شادی روح مهدی عزیز اگه راضی هستید یه صلوات بر محمد و آلش بفرستید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 0:41 توسط رامتین| |

زمین سر شار سنبل می شود وقتی بیایی  
 

 جهان غرق تجمل می شود وقتی بیایی  
 
سکوت کوچه باغ خلوت و تنهایی ما  
 
پر از آواز بلبل می شود وقتی بیایی 
 
بیا که با رجعت تو دست پیچکهای عاشق  
 
همه در رجعتت پل می شود وقتی بیایی 
 
بیا ای بهترین فصل ،فصل رویش  
 
بهار آکنده از گل می شود وفتی بیایی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 22:41 توسط رامتین| |


عادت کرده ایم



من



به چای تلخ اول صبح




تو



به بوسه ی تلخ آخر شب



من



به اینکه تو هربار حرف هایت را



مثل یک مرد بزنی



تو



به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم




عادت کرده ایم



آنقدر که یادمان رفته است شب



مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد



و یک روز آنقدر صبح می شود



که برای بیدار شدن



دیر است.

                                          لیلا کردبچه

                                                  

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 1:4 توسط رامتین| |

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 14:52 توسط رامتین| |

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام …

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 12:43 توسط رامتین| |

راهی برای رفتن

                        نفسی برای بریدن

                                           کوله بارم بر دوش

                                                           مسافر میشوم گاهی...

عشقی برای خواندن

                                بغضی برای شکفتن

                                                        خاطراتم در دست

                                                                       بازیچه میشوم گاهی...

نگاهی در راه

                           اعتمادی پرپر

                                                   پاهایم خسته

                                                                     هوایی میشوم گاهی...

فکرهای کوتاه

                    صبری طولانی

                                           صدایی در باد

                                                                زمستان میشوم گاهی...

روزهای رفته

                       ماه های مانده

                                              تقویم ام بی تاب

                                                                      دلم تنگ  میشود گاهی...

جای پایی سرد

                        رد پایی گنگ

                                           در این سایه ی تنهایی

                                                                           چه بی رنگ میشوم گاهی...

 ------------------------------------------

یاد گرفتم...
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

------------------------------------------

یادت است میگفتی سیگار را کنار بگذارم؟
من سیگار را کنار گذاشتم 
اما طعم تلخش را نه
روزگار امروز به من فهماند که
چیزهای تلختری از قهوه و سیگار هم هست !

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 14:42 توسط رامتین| |

همه راه ها را برای رسیدن به تو پیمودم

همه اشکهایم را در دوری از تو ریختم

همه آه ها ی سوزان از سینه من کشیده شد

همه دردها از نبودن تو دامنگیرم شد

همه فریادهایم را در زیر سقف آسمان کشیدم

چرا که

دلم از مهر تو پر است

 اما چشمم از نگاه تو خالی  

قلبم از عشق تو پر است

اما دستم از دست تو خالی

وجودم از وجود تو پر است

اما  خانه ام از حضور تو خالی

تنهاترینم  

شب و روز نگاهم به در است

که شاید روزی بیایی

همه غرورم را به پای تو می ریزم

همه عشقم را فدای تو می کنم

با این که می دانم  که دیگرنمی آیی

شاید لایق عشق تو نبودم نازنینم

ولی عاشق تو بودم بهترینم

در آن صبح سرد و بی روح

پس از آن شب تلخ و مجروح

دل شکسته ام را از خود راندی

نگاه ناآشنایت را از من برگرفتی

چه ساده گفتی برو

و چه آرام و بی صدا شکستم و رفتم

و تو صدای شکستن ساقه زندگی ام را نشنیدی

و تو صدای گریه دلم را نشنیدی

قلب خونینم را ندیدی

دردم را احساس نکردی

تو که مهربانترینم بودی

تو که نازنینم بودی

آن شب که به تو رسیدم به یاد داری؟

از شادی به خاک خدا بوسه زدم

به سجده نشستم

گریه شادی سر دادم

یادته؟

ببین امروز به سوگ دل نشسته ام

ببین امروز به درد و غم شکسته ام

هنوز شبانگاهان در خلوت دل با تو سخن می گویم

هنوز خیال نازنینت را به آغوش می کشم

هنوز یاد لبهای آتشینت را بر لب می سایم

تو پیمان شکستی و رفتی

و به من چگونه شکستن را اموختی

نازنینم من  شکستن را با تو آموختم

نمی دانم برایت چه بخواهم

ولی می دانم که برایت چه نخواهم

نمی خواهم لرزش  اشک را در چشمانت ببینم

اشک سهم من است

نمی خواهم که درد را در وجودت ببینم

درد همراه  من است

نمی خواهم  دل تنهایت را بینم

تنهایی یار من است

نمی خواهم دل دریائی ات را غمگین ببینم

دل من غمخانۀ غمهاست عزیزم

مرا از خود راندی گله ای نبود

که تا بود بخت با ما یار نبود


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 0:40 توسط رامتین| |

عکس کودکان دوست داشتنی و ناز

آشنا ای دوست یعنی رهگذر

آنکه امروز ست و فردا در گذر

دوست یعنی آنکه بی آلایش است

لحظه های تلخ را پالایش است

دوست یعنی آنکه غمخوار تو است

در شب بیمار تبدار تو است

دوست یعنی آنکه جان بخشد تو را

در غریبی ها توان بخشد تو را

آنکه پردردی و درمان تو است

آنکه در هر لحظه از تو خویش تر

غرق در یاد تو از تو بیشتر

دوست یعنی عشق از جنس خدا

آنکه حتی نیست از روحت جدا

دوست یعنی جوشش مهر از درون

آنکه هرگز نیست از جانت برون

دوست یعنی آنکه پرسد حال تو

گر نباشد آگه از احوال تو

او که گر بر خویش پیچیدی چو مار

تلخ گردد روزش همچون شام تار

من گمانم دوست یعنی جان من

آن که در هر لحظه گردد آن من ...

                                                           بنفشه ابوترابی

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 23:30 توسط رامتین| |

                     

گاه زیباست ، اینکه با خود گوشه ای خلوت کنی

در میان این همه تنهایی تن...

قلب نا آرام خود را ، به سکوتی پر ، از آرامش...

به پروازی که حد را بشکند ، فارغ شود از تن...

به رویایی ترین احساس آزادی...

کنار اشک های گرم...

برای لحظه های مبهم دل واپسی ها...

گاه گاهی هم شده ...

عشق را دعوت کنی...

                               سیمین حسین نژاد

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 0:43 توسط رامتین| |

یه روزی اومد و یارم شد و

روشنی شبای تارم شد و

غمهامو ازم گرفت و غمخوارم شد و

عاشقش بودم ، عاشق زارم شد و

میگفت دوستت دارم عاشقانه

تو شمعی و من پروانه

میگفت : کی گفته عشق ، خواب و خیاله

من پرنده و ، اون برام پر و باله

میگفت : کی میگه عشق گناهه

بی عشق ، زندگیم تباهه

میگفت : دل من طالب وصاله

جدایی ما ، هرگز ، محاله

برام شده بود کعبه راز

برام شده بود قبله نیاز

برام شده بود پر پرواز

برام شده بود یه هم آواز

یه روزی گفت : از عاشقی خسته شدم

دیگه بسه عشق ، خرد و شکسته شدم

روز بعد ، موندم به انتظار

اما نیومد ، سر قرار

فرداش دیدمش با یکی دیگه

که داره به اون ، این جمله رو میگه

تو شمعی و من پروانه

دوستت دارم عاشقانه

                                                  سعید کنگی

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 23:57 توسط رامتین| |

 

7db1faae0c57e6ad32b08b5682ed35ea بزرگی همیشه میگفت
 
.. آدمی که به ” درد ” نخوره ، به ” هیچ دردی ”
 
 
نمی خوره
 
 

بزرگی همیشه میگفت : مردی و دردی

 

 

همیشه به این جمله اش میخندیدم؛

 

 

حالا میفهمم …

 

 

مرد را دردی اگر باشد خوش است

 

 

درد بی دردی علاجش آتش است ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 2:43 توسط رامتین| |

سجده بر هر چیز میبرم

گاه می بندم

نماز ریاکارانه

و میسازم

ریای عاشقانه

و امیدوار به استجابتم

چه بیهوده ...

آن خدایی که می پرستم

گویی جدا از من است

آری ، آری ...

خدای من بتی است

از جنس غرورم

که طلبکارانه

می طلبد عشق را ...

عشقی که جام مرگ است برای من.

آری ...

خدا خدا بهانه است

که تسکین شود دلم

چی می گفت دلت !

صدای دلت می گفت :

شاید خدایی پیدا شود و در حقم خدایی کند

شاید زودتر استجابت کند دعایم را .

تو می خواهی خدا شوی ؟

و در حق ما خدایی کنی ؟

شاید زودتر استجابت کنی آرزوها را ...

                                            مهدی گودرزی

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 2:25 توسط رامتین| |

 

تا ته شعرو بخون تو کنار نرو

 تا بهت بگم داستان قلبای شکسته رو

قلبایی که واسه عشق باید واسش جون هدیه کنی

قلبی تو سینه نباشه باید واسش خون گریه کنی

خون گریه کنی وقتی خستت کرده زمونه

وقتی از خدا میخوای نقشت  رو زمینم نمونه

داری منو میبنی که از زمونه بی زارم

با وجود خستگی ها با زبونه بی حالم

قلم بر میدارم مینویسم شبونه بیدارم

و کاغذ خط خطیه از درون بیمارم

به من تهمت میزنن میگن شرور و دیوانم

میگن با این شعرام زیاد دووم نمیارم

اینا عقده های درونه که به سبک شعر میشه

عقده ای که در کنار تو درد دل میشه

کسی نمیدونه زمونه چی سر رامتین میاره

فقط میدونم یه قدم جلوترم دیواره

بهم میگی رامتین اینقدر تو با خدا حرف نزن

بهت میگم بدون به اون خداوند قسم

این راه یه روز حسابی ندامت میده

سر شکستن دلا داره جنایت میشه

بهم میگی بی خیال تو که درسته راهت

بهت میگم رامتینم جز دل شکسته هاء

این عشقه ، که شکست به نوعی به دورشه

اونم مثله همه هشتش گروهه نهشه

                                                                                                   پسر یخی
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 0:28 توسط رامتین| |

Image By FotoPic.ir

خسته ام از حس دیوار و قفس

خسته ام از حجم سنگین نفس

 

خسته ام از ابر و باران غبار

از طلوع و از غروب این دیار

 

خسته ام از رفت و آمدهای دور

از کویر و دشت و صحرا و عبور

 

خسته ام از دیدن هر منظره

از طبیعت در درون پنجره

 

خسته ام از خستگی و سادگی

خسته ام از قصه های زندگی

                                           آنیتا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 0:43 توسط رامتین| |

دارم میشکنم زیر آوار غم

نمیزارم حتی تو حس کنی

دارم هر شب آهسته من

اشک میریزم تا تو نشنوی

نگات میکنم یه جوری که تو

نفهمی دلم بد جوری آشوبه

من از حس و حالم نمیگم برات

نمیگم دلم بد جوری برات تنگ میشه

میخوام حتی تا لحظه ی آخرم

نفهمی چه حالیمو داغونم

میخوام دستاتو من بگیرم بازم

حس کنی من هنوز پیش تو آرومم

سخته پنهون کنم چقدر عاشقم

نگم هر ثانیه برات دلواپسم

سخته که بدونم داری میری تو از پیشم

نگم باز تو این لحظه چه حالیم

من از سرنوشتم خدا شاکیم

دیگه بسه نه ، نمیتونم پنهون کنم

چه جوری با این چشمای بارونی

بگم من به این جدایی آخه راضیم

                                             پروانه جباری

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 23:49 توسط رامتین| |

بیا دوباره برای ما بخوان تو خطبه‌ی خلقت را
که پرده پرده فرو ریزی از این زمانه جهالت را

بگو برای زمینی‌ها از آسمان و از اسرارش
تویی که چشم خدا هستی که دیده غیب و شهادت را

آهای صاحب انگشتر! دلم چه خوش شده حالا که
به دست‌های تو بخشیدند کلید آتش و جنت را

حدود مُلک تو دل‌هایی است که گِرد روح تو می‌چرخند
چه باک اگر که بیندازی شبی مهار خلافت را
 
علی پرست گناهش چیست؟ که تو شبیه خدا هستی
چرا که آینه هم اینقدر نشان نداده شباهت را

نماز رو به نجف چندی است نخوانده‌ام من و بیمارم
مریض گشته‌ام از وقتی که ترک کرده‌ام عادت را

برادران مسلمانم! قسم به کعبه که حیرانم
چگونه دم زده‌اید از عشق بدون آنکه ولایت را...

ابوتراب غزل‌هایم! لغات من همه از خاکند
تو روح دادی و باور کرد دلم وقوع قیامت را

«من و تو آن دو خطیم آری» (1) به هم رسیده به ناچاری
خط شکسته‌ چه دارد جز همین دو بیت ارادت را

 

مرحوم حسین منزوی


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 22:5 توسط رامتین| |


 

شعر روز پدر

 

 

ای پدر ای با دل من همنشین           ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم            آشنایی با غم تنهاییم

 

 

ای طنین نام تو بر گوش من          ای پناه گریه ی خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار         ای که هستی مثل ابر نو بهار

 

 

 

در صداقت برتر از آیینه ای             در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی پایدار           می برم نام تو را با افتخار

 

 

 

هر چه دارم از تو دارم ای پدر              ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار            مهربانی از مانده یادگار

 

 

ای پدر بوی شقایق می دهی          عاشقی را یاد عاشق می دهی

با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر        هر چه دارم از تو دارم ای پدر

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 0:21 توسط رامتین| |

سنگ صبور من کجا

من بی تو دیوونه میشم

دستای سردمو بگیر

بگو که میمونی پیشم

ترکم نکن بهار من

نذار که تنها بمونم

بمون کنارم تا ابد

بی تو میمیرم میدونم

بی تابش نگاه تو

پشت سکوت پنجره

شروع به گریه میکنم

یاد تو از سر نمیره

سنگ صبور من کجا ؟

تنها نذار منو گلم

کلی باهات حرف دارم

بمون و گوش کن چی میگم :

یادت میاد اون روزا رو

که مست عشق هم بودیم؟

همیشه هرجا که بودیم

دست تو دست هم بودیم

یادت میاد اون روزا رو

که عاشقونه به گلا

سلام میکردیم با بهار

به دریاها به جنگلا ؟

ترونه میخوندی واسم

قصه میخوندم واسه تو

میگفتی که دوست دارم

منم میمردم واسه تو

زل میزدی تو چشم من :

خاطرتو خیلی میخوام

منم میگفتم : نباشی

دنیا جهنمه برام

وقتی که بارون میومد

میگفتی چترتو ببند

مثل تموم عاشقا

خیس شو و یکمی بخند!

سنگ صبور من کجا

بمون و گوش کن چی میگم

اگه نباشی میمیرم

تنها نذار منو گلم ...

تقدیم به دوست عزیزتر از جانم محمد محمودی

(سنگ صبورم)

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 23:1 توسط رامتین| |

حالا ، می توانی برگردی

 

و بنگری

 

میان گودی چشمانم

 

و پلک های نیمه افتاده ام

 

که تصویر تو را خواب می بینند .

 

اگر بخواهی ،

 

چشمانم را دست فروش می کنم

 

پاهایم را در خیابان جا می گذارم

 

دستانم را به گدای دوره گرد می بخشم

 

تا برگردی .

 

باور کن !

 

هنوز ، ته مانده ی آیینه

 

در جیبم باقی است .

 

هنوز ، قدری صدا دارم .

 

می خواهی صدایت کنم ! ؟

                             

                                محمد حسن چگنی زاده

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 13:39 توسط رامتین| |